آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

آترین کوچولو

بدون عنوان

    اینم مال یه روزه که با ملیکا جون و مامانش رفته بودیم LC  بل سنتر فسقلیهاااا با این ژستاتون ,دوتا بلوز عین هم براتون خریدیم, قرار شد بعد عید عین هم تیپ بزنید یه روز بریم کلاس ,یا به قول خودت جیگرررم مدرسه بزرگترهاااا ...
28 بهمن 1395

شهر لی لی پودتی😉

عزیزم دیروز با مانی و مامانش قرار گذاشتیم رفتیم یه جایی مثل شهر لی لی پودت بود ,به نظرم جای جالبی بود خیلی بهتر از این  شهر بازی ها بود , اولش که رفتیم تو و مانی هاج و واج بودید اینقدر اسباب بازیهای  جدید و جالب بود که مونده بودید کدوم رو بردارید یه کم که  گذشت عادت کردید کلی جا داشت آشپز خانه,درمانگاه ,کار گاه, اتاق بازی و..شن بازیو....       دکتر کوچولوی مامان 😘😘😘   اینقدر با سلیقه لباسها رو اتو میکردی و تا میکردی😍😍😍😍😍 ...
8 بهمن 1395

آدم برفی آترین ساز

مثل خودم عاشق برفی وقتی برف میاد هی میگی بریم آدم برفی  درست کنیم و برف بازی. این اخرین آدم برفی که تو روزای آخر به بهمن ماه یه برف درست و حسابی آمد   ...
3 بهمن 1395

تولد تولد

عزیزکم اینقدر تولد تولد کردی   کی تولد میگیریم دوستامو دعوت بکنیم   که آخر سر برات یه تولدی گرفتیم با دوستات .کیکشم خودم درست کردم ولی راستش رو بخوای جیگرم خیلی خسته شدم اما عشق خوشحال کردن تو و ذوق داشتنت تو بهم انرژی میداد آخه امسال هم کیک و هم غذاها افتاده بود گردن خودم . پارسال غذا اینها یکم از بیرون  و کمک مامان جون کارم رو سبک کرد البته بگم امسالم مامان جون دقایق آخر به دادم رسید و الویه رو برامون درست کرد وگرنه نمیرسیدم .پنج شنبه اش نهم هم عروسی یکی از دوستای صمیمی مامان بود که دلم میخواست حتما برم و فرداش هم تولد آترینم بوددد. خلاصه همه چیز به خوبی گذشت ولی دوست داشتم افراد بیشتری و میگفت...
10 دی 1395

بدون عنوان

خیلی وقت بود میخواستم برات یه لباس خوشگل بدوزم و امروز   عزمم و جزم کردم و نشستم سرش بالاخره تموم کردم,والانم  فرداش میشه و پوشیدیش بریم خونه بابا جون اینها ,آخه مامان  جون برات یه پوتین خریده بود از تهران میخواست بهت بده و ببینه که برات کوچیک نباشه,منم ازت یکی دوتا عکس گرفتم😙😙😙😙😙😙😙 شبیه اکابر شدی😉       شبش هم پوشیدی رفتیم خونه بابا ای اینها   منم یه دامن شبیهش داشتم و با یه بلوز سفید پوشیدم شبیه هم    شدیم😉به قول خودت سِت شدیم.بعد خونه اونا که رفتیم من رو  بردی تو اتاق فکر کردم میخوای کتت رو در بیارم برات دیدم  میگی پالتو خودم رو در بیارم ,که با ...
13 آذر 1395

کلاس زبان

از ترم پاییز تصمیم گرفتم اسمت رو کلاس زبان بنویسممممم .اگر بدونی چقدر خوبه امیدوارم خوب یاد بگیری وتو آیندت به کارت بیاد که مطمئنا میادد از ch1 شروع میشه مربیتون یا به قول خودت teacherتون پریسا جون هستن اینم چندتا از عکسهای کلاستون: کلی دوست جدید پیدا کردیییییی   البته عکسه ترکیبی از ch1 و ch2  هست             این عکس بالاییه رو برا این گذاشتم چون مربیتون هم تو آینه افتاده   چیزایی که در مجموع یاد گرفتید طی این دوتا کلاس: /eyes . nose . arms . leges. ears.table .caryoun.red.blue.teacher.door.open.close....
22 آبان 1395

بدون عنوان

عشقم خیلی وقته برات چیزی ننوشتم ,روز جمعه ای یکهو بابا رضا هوس بیرون رفتن به سرش زد و راهی برغان شدیم ,هوا سرد سرد بود ولی مردم همینطور آمده بودن بیرون ,انگار سرما هیچ  اثری بهشون نداشت😉 دم رودخونه رفتیم و یه آش رشته ای خوردیم ,عاشق آشی عشقم 😘😘اینقدر با مزه میخوری همه رو به هوس میاندازی😍😍😍         ...
14 مهر 1395

طالقان تیرماه 95

عاشق طالقونی صبحهایی که میخوایم بریم همین صدات میکنم   پاشو میخوایم بریم طالقان سریع میپری,کلی ذوق میکنی😍😘   اونجا هم که میریم صبح هنوز بیدار نشده میری بیرون و یه    چرخی میزنی و آلبالو میخوری و میای تازه صبحانه میخوری                     ...
3 شهريور 1395

بدون عنوان

امروز قرار بود آرمان جان و مانی جان بیان خونمون,البته قبلش قرار بود بریم بیرون ولی اینقدر هوا گرم بود ترجیح دادیم تو خونه قرار بگذاریم و شما سه تا باهم بازی کنید   کلیم با هم بازی کردید و آرمان و مانی یه کمکی با هم کلکل کردن   فدای تو بشم از دلجویی کردنهات از این دوتا یه بار آرمان مانی رو  گاز کرفته بود نبالش راه افتاده بودی و هی با اخم میگفتی منو  نیگاه کن بهت میگم منو نیگاه کن,بعد اومده بودی به مانی میگفتی از اون غذا خوشمزه ها دوست داری عزیزم برات بیارم خیلی خوشمزست هااا(فدای تو بشم مامان آخه تو پختن لازانیا به  مامان کمک کرده بودی عشقمممم) و امااینم عکسهای شما سه تا فسقلی که خاله شیرین زحمت...
31 تير 1395